تبليغاتX
حیات خلوت
بنویس دنیا محل گذراست

آخه تقصیر من که نبود ،

هر چی بود زیر سر چشمای تو بود،

 که یهو سر راه من سبز شدی ،

زد داغونمون کرد حیرونمون کرد ...

از ما که گذشت .

اگر شبی نصف شبی،

 از کوچه ای پس کوچه ای،

 گذرت به کسانی سر مست و قلندر

چون من افتاد چشماتو درویش کن

آخه چشات آتیش می زنه به جونم.!؟

۸۰/۱۰/۱۸

+ نوشته شده در  ساعت 6:5 PM  توسط امید  | 

یادم تو رو فراموش تو دست زدی به قلبم؟!
+ نوشته شده در  ساعت 10:1 PM  توسط امید  | 

بنام آنکه پرستوهای مهاجررا شوق پرواز داد

بر اساس واقعيت ..رويا..خاطره

فرشته ای با پيراهن آبی دير امد و زود رفت..

وقتی وارد ان خانه شدم ديدم فرشته ای با پيرهن ابی و مخملهای درخشان در بستر خوابيده و اشفته تر از من.!! سکوت  جمع منو به وجب انداخت پرسيدم کيست و چطور است يکی از گوشه ای جواب داد اين همان است وبيمار..!! ناگهان صدای زيبا ودلکش جواب داد منم بيمار تو در همين حالت سخت وبيماری بلند شدودر انبوه جمعييت دست مرا گرفت.. منم با کمال بی باکی نگاهی به اطرافيان انداختم و دستش را گرفتم و بوسه زدم پی در پی ودست در دست همديگه از ان مکان دور شديم.. به ديواری تکيه زديم احساس کامل و راحتی داشتيم..احساس ميکردم همه غصه ها وهر چی غمه تموم شد.پرستوهاخبريشون نبوديادمه غروب از پشت درختان خشکيده سوسو نگاهمون ميکرد رو به غروب پرسيد کم پيدايت میيشود.!؟گفتم چه فرقی ميکنه من که با توام در فکر تووو محو تماشای توام در انديشه ای سنگين فرو رفتم ديدم او بالای ديوار است ودستانم را لمس ميکرد.و من در حالت ايستاده سر بر روی پاهاش نهادم اما افسوس که اين ديدارم دوامی نداشت..؟  ناگهان خويش را در بستری تنها و پريشان ديدم..کاش با تو بيشتر در ان دنيای کوچک خيالی زندگی ميکردم هر چي افسسسسوووس ديگه فايده ای نداشت احساس کردم از سفری بسيار طولانی بر گشتم و همه درا بسته واميدی نيست و خورشيد پنهان شد.

ماه همچنان آرام آرام ميدرخشدو ستارگان مانند فانوسهای کوچک در اين شب ظلمانی چشمک زنان نويد زندگی و پايان شب سياه و سحری سپيد و روزی افتابی با اسمانی ابی ياداوری ميکنند ..من با ان غروب و همسفر بودن با ان زيبايی و تلخيها واين سياهی وستارگانش عالمی داشتم که هرگزنديده بودم...ميگم کاش جای ان ماه بودم.. مونس تنهايی من  تا تو از خواب شبانه بيدار شده وسر بر فلک بر افراشته و به من خيره ميشدی واز بلندای اسمون ازتونور ميگرفتم وبا همه وجودميتابيدم وميتاااابيدم

 پاییز ۱۳۷۴

+ نوشته شده در  ساعت 10:24 AM  توسط امید  | 

کبریت و نبین یه چوبه
روشن کن و ببین چه دوده
+ نوشته شده در  ساعت 10:39 PM  توسط امید  | 

نفرین بر دهانی که بی موقع باز شود

نفرین بر چشمی که بی موقع بسته شود

+ نوشته شده در  ساعت 10:38 AM  توسط امید  | 

زماني که هنوز شما نبوديد تا شاهد ماجرا باشيد ما از يک سو بسياري از تالمات، ناراحتي ها و سختي ها را به نام عشق و براي عشق پست سر مي گذاشتيم و از سوي ديگر بسياري از حرکت ها، جنبش ها، و تکان ها را به نام عشق و براي عشق آغاز مي کرديم. آيا شما توانستيد به درکي عميق تر و متنوع تر از عشق برسيد؟ آيا هنوز عشقي که در ادبيات و هنر و شعر خود توصيف مي کنيد دست نيافتني تر و روياپردازانه تر از عشقي است که در زندگي روزمره از نزديک آن را لمس کرده يا مي چشيد؟
+ نوشته شده در  ساعت 12:47 PM  توسط امید  | 

 

ای کاش

 خورشید که هر روز

 با نور خود هزاران ستاره را خاموش می کند

 میان امواج نشسته ام

 و  ورق میزنم سرنوشت را

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 9:51 AM  توسط امید  | 

هزاران قطره اشک چکید
+ نوشته شده در  ساعت 6:23 PM  توسط امید  | 

 

 

تو تکرار همه آئینه دیدن
صدائی تا فراسوی رسیدن
دلت هر لحظه چون گرمای فرداست

نگاهت با دلم سبز و خیالت..

۲۹/۱/۸۷

+ نوشته شده در  ساعت 4:0 PM  توسط امید  | 

همیشه

یکی بود یکی نبود...

+ نوشته شده در  ساعت 4:28 PM  توسط امید  | 

غم زمانه خورم یا فراق یارکشم           

 

+ نوشته شده در  ساعت 8:10 PM  توسط امید  |